یکی از دوستان هم دانشکده ای (که نامش را نمی برم)، شعری گفته بود که می خواست منتشر کند، ولی وبلاگ نداشت. با توجه به اینکه این دوست من عقایدی متفاوت با من دارد مطالبیکه او می نویسد را تایید نمی کنم، ولی ممکن است باز هم اشعار یا نوشته هایی از ایشان را در این جا قرار بدهم. قبلا این شعر را به صورت مختصر تر (آن طور که شاعر خواسته بود) و با توجه به فضای غیر سیاسی وبلاگ آیینه در آن وبلاگ قرار داده بودم. اکنون این شعر را به صورت کامل در این جا قرار می دهم :
آن روز که ما معبر مین می گشتیم
آن روز که ما خاک زمین می گشتیم
آقا صفتان به سفره مشغول شدند
بازیچه آن، سفره این می گشتیم
آن ها به میان خانه ها می خفتند
تا ما هدف تیر و کمین می گشتیم
آن ها به مقام خود همی چنگ زدند
ما مرکبشان را همه زین می گشتیم
از خیل کمرهای کسان پله زدند
ما جمله خمیده پشت ازین می گشتیم
آن سان به خیال خود به جا بنشستند
انگار که ما راهی چین می گشتیم!
ایشان لب جوی و سفره بودند، و ما
زاندوه کسان خود حزین می گشتیم
کین پشت صفوف ما به ما می خندید
ما روبه جلو در پی کین می گشتیم
آن ها به رسن گلوی ما افشردند
ای کاش که ما کشته کین می گشتیم
رضا م.
کین یا می کشد یا کشته می شود، دیروز، امروز یا فردا
ولی اینکه ما امروز، فردایمان را قربانی دیروزمان کنیم ...
به نظر من این دوست شاعرتون اندکی تند رفته. من شخصا احساس نمی کنم که همه ی «آن ها به مقام خود همی چنگ زدند
ما مرکبشان را همه زین می گشتیم»
اگرنه که الان وضع خیلی بد تر از این بود که هست!
در ضمن من این نوشته رو در طبقه غرغر ها جا میدم.