محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

کسی را دست اگر گیری ...

در این بازار عقل و علم،
در این بازار دین داری،
فغان ای عالم امکان :
«هوا بس ناجوان مردانه سرد است» ای فغان!
کسی را دست اگر گیری،
به سرما می فروشد دست گرمت را

اگر برهان ز دین آری،
وگر برهان عقل آری،
به جایی ره نمی یابی،
کسی را در نمی یابی،
رهی دیگر نمی پویی
کسی را دست اگر گیری،
به سرما می فروشد دست گرمت را

الا ای دیده ات تاریک و دستت سرد!
الا ای در بهار گرم من هم چون زمستان، سوز داری!
تو ای آزرم روی من، که ننگینم ز امکانت!
رها کن جان من را، دست بردار
از این بیچاره ی بی جا و بی کس دست بردار
مرا بگذار با دردم،
رهایم کن، رهایم کن!
نیفزا بیش بر دردم

از این دین و از این ایمان بی ایمان سراسر انزجارم،
آه!
بخواهم بال بگشودن،
پریدن از دیار بی سر و سامان غم هایم،
رسیدن تا زمینی نو،
به زیر آسمانی نو،
چه ها کاندم نخواهم کرد!
ولیکن حیف پرهایم،
زمانی پیش تر زین ها،
مرا تنها رها کردند.

دریغا زین زمان پست خاموشی،
که حتی بال و پر را هم،
ز خود دیگر نمی دانم.
دریغا زین زمان پست خاموشی،
دریغا زین زمانه،
ای جهان بیدار باید،
نیک بشنو :
کسی را دست اگر گیری،
به سرما می فروشد دست گرمت را!
نظرات 5 + ارسال نظر
مهدی 1385/12/16 ساعت 09:33 ق.ظ

نمی دانم چه گونه تشکرتان کنم که عشق من مدیون ادبیات و مبلغانش است.

sajjad 1385/12/18 ساعت 08:48 ب.ظ http://sarzamindaroon.persianblog.com

هوا بس ناجوانمردانه سرد است !
پس دیگر چه داری چشم از دستان پنهان ز سرما در میان گرمای تن
اگر دستی کسی آرد برون
زین سبب نیست
نه، نیست سلامی و نیست پاسخ گرمای لبخندی
پناه اسکناسی ست!
آری همان که آن مسافر کش مغرور
ستانید از دگر دستی و اکنون نیز هم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!
زمستان است
زمستانیست بی برف و سوزان
پر است از نیرنگ های تیره رنگ
پر است اما دلی هم گرم در کارست
بسان آن دل کوچک ...
خوب می دانم که می دانی
آری، هوا بس نا جوانمردانه سرد است
زمستان است!

The one 1385/12/20 ساعت 12:37 ق.ظ http://محفل

دور نیست زمانی که می آموختیم:
سرما نیست و نخواهد بود، گرماست و نبودش سردی
و نزدیک نیست زمانی که آموختیم:
گرما و سرما نیستند مگر در کنار هم
و حالا زمانی است که می آموزیم:
نیست مگر سرما
و زمانی خواهد رسید که خواهیم آموخت:
نیست جز نیستی

Mir hossien mousavy 1385/12/22 ساعت 12:04 ب.ظ

ای دریغا همه ی مزرعه ی دلها را
علف هرزه کین پوشانده است
و در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ زدند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق

خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست





* مهدی اخوان ثالث *

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد