محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

شریعتی مقصر !

با توجه به جریانات جاری در پیرامون و به فراخور مسائل روز ، نوشتن و گفتن و در کل پرداختن ، همواره تاثیری مستقیم داشته و چالش ذهنی اساسی را در مخاطب ایجاد می کند و رسالت تفکر در مقطع هجمه های رسانه ای ، منظر و جایگاهی به سزا می یابد و حساسیت آن ملموس و بیش از پیش واضح می گردد .


به همین سبب و جهت است که این حقیر در حد وسع و توان فکری خود بر آن شدم از مجال سالگرد تاریخی انقلاب ۱۹۷۹ ایران ، به تحلیل تنی چند از عوامل موثر این جریان تاریخی - سیاسی و اجتماعی و بیشتر با رویکرد نقد بپردازم . تا هر آنجا یارای شوید ، می رویم !


در نخستین تحلیل خود از نقش و جایگاه « دکتر علی شریعتی » به عنوان یکی از بزرگترین نظریه پردازان این انقلاب به اجمال سخن به میان می آورم و با توجه به آشنایی اندک از شرایط تاریخی آن روزها و نیز شناخت مختصر سیر فکری و جهت گیری اندیشه های آن بزرگوار از طریق مطالعه در آثار و بعضا نقدهای حول ایشان ، شاید حرفی برای گفتن باشد :


شریعتی در زمانه ای می زیست که انقلاب بر دموکراسی تقدم داشت و عدالت بر آزادی ترجیح داده می شد . آن سال ها زمانه چپ ها بود. فرزندان خلف مارکس که آمده بودند تا دنیا را با آرمان هایشان تغییر دهند. روشنفکران همه یکسره چپ بودند و با افکار انقلابی شان حامی انقلاب های مختلف در گوشه و کنار دنیا. حتی آن ها هم که چپ نبودند انقلاب را یگانه روش رهایی بخش و نجات دهنده شرایط ایران آن زمان می دانستند. شریعتی نیز در چنین زمانه ای می زیست، او با فرانس فانون در جریان دفاع از جبهه آزادی بخش الجزایر آشنا شد و به انقلاب پیوست. این گونه بود که شریعتی برای کشوری توسعه نیافته مانند ایران ، انقلاب را به جای روش های دموکراتیک تجویز می کرد و عقیده داشت که ملت عقب افتاده در موقعیتی نیست که بداند کدام نوع حکومت برایش بهتر است و این جامعه نیاز به تحول سریع انقلابی دارد. چرا که دموکراسی از جامعه ای دموکرات برمی خیزد و برجا می ماند. ( این قیاس به زمان حال نیازمند بحثی مفصل است که در این مقال مجالش نیست ! )


شریعتی اگرچه دموکراسی را حکومتی ایده آل می دانست اما برای رسیدن به دموکراسی انقلاب فرهنگی را برای تغییر سنت ها و افکار جامعه پیشنهاد می کرد . نمود وی به فرهنگ از بارزترین تاثیرات غیر قابل انکار او حتی تا زمانه حال است که نقش فرهنگی او هر جهت گیری را به اعتراف وا میدارد. شریعتی جامعه آرمانی خود یعنی « دموکراسی واقعی در زمان ظهور حضرت ولیعصر » را در انقلاب فرهنگی به رهبری عالم دینی می دید که تمام بندهای تحجر و سنت های ریشه کرده در خرافات را بگسلد. اما قرائت شریعتی از دموکراسی مفهومی متفاوت از شکل رایج آن در دنیا بود . شریعتی حتی بی رحمانه به دموکراسی غربی می تاخت و آن را فاسد لقب می داد با این دلیل که دموکراسی را در خدمت پول می دانست و قدرتمندان ثروتمند را مسلط بر سیاست غرب عنوان می کرد. و خود خواستار به اصطلاح دموکراسی شیعی بود ، انچه که شاید به تعبیری ، امروز مردمسالاری دینی نامیده می شود .


این گونه است که شریعتی بیش از آنکه یک روشنفکر دموکرات باشد یک تئوریسین انقلابی است. تئوریسینی که رهایی ملت را در انقلابی آگاهانه می دانست. او حتی برای انقلاب هم از واژه آگاهی استفاده می کرد و معتقد بود که جامعه ایرانی نه تنها برای رسیدن به دموکراسی فرسنگ ها فاصله دارد که برای انقلاب هم آمادگی لازم را ندارد و باید به مرز آگاهی برسد تا با یک انقلاب آگاهانه تمام سنن خرافی و محدودیت ها را از هم بدرد و کمی به جامعه آرمانی شریعتی نزدیک شود.


اما شریعتی هرچه باشد چه ایدئولوگ انقلاب و چه یک روشنفکر دموکرات، چه یک سوسیالیست و چه یک مذهبی مسلمان، بت فکر یک نسل بود حال که چه خود این را می خواست یا نه . مردی که حسیینه ارشاد را پایگاه فکری روشنفکران مسلمان و جوانان مذهبی تحصیلکرده کرد و با خطابه های پرشورش ( که این خطابه های اکثرآ ادبی و احساسی ویژگی اساسی سخنرانی ها و آثار او بود ! ) نفرت از رژیم شاهنشاهی را در نسلی نهادینه کرد که تکتازی مارکسیست ها و ملی گرایان را در دانشگاه ها مانع شد. آن سال ها که مارکس رونق بازار بود و مصدق اسطوره یک ملت و شاعران و نویسندگان و عموم روشنفکران همه آشنا با ادبیات چپ، شریعتی آمد و مذهب را از گوشه خانه ها به عرصه میدان سیاست و مبارزه آورد و خانه تکانی او شایان سپاس و به میدان کشاندنش از اشتباهات آشکار او بود که به نظر من هیچگاه در تصورش نمی گنجید که کج فهمی از اندیشه هایش او را محکوم به انزوا سازد در حالیکه مبنای دینی شدن حکومت ما نا خواسته از این اندیشه تباه او سرچشمه می گیرد . ولی شریعتی چه درست و چه غلط فارغ از نقدهایی که به اندیشه هایش می شود یک اسطوره شد . اسطوره ای که نمی توان نادیده اش گرفت، اسطوره ای که خواندن کتاب هایش هنوز مایه فخرفروشی جوانان ایرانی است. او معلم انقلاب ۵۷ ایران بود ، اگرچه هیچ گاه نتوانست انقلابی را که پیش بینی کرده بود، ببیند . آری ، شریعتی شریعتی بود با تمام نقدهایی که به تفکراتش وارد است حتی اگر از نظر من دموکرات ، تفکرات انقلابی اش محکوم به فراموشی باشد و علاج درد همان دهه های ۴۰ و ۵۰ و بیشتر شبیه به مرور خاطرات آن دوران اما شیعه شناسی او و وصولش به تفکرات ناب علوی با نگرشی روشنفکرانه به معنای واقعی کلمه و روشنگرانه به معنای حقیقی تاثیر ، جایگاهی خاص در میان متفکران و اندیشه ورزان هر نسل و دوره ی تاریخی باز کرده که به حق و به انصاف او را بایستی از این منظر ستود و دنباله روی کرد .


این نقدی کوتاه از او بود نقدی بیشتر با فضای انقلاب ، ولی حرف من از شریعتی ادامه دارد که به تناسب موقعیت بیان می کنم .


علی

نظرات 5 + ارسال نظر
sajjad 1385/11/13 ساعت 09:07 ب.ظ http://www.sarzamindaroon.persianblog.com

نکات مهم و جالبی را اشاره کردی. باید بارها خواند آنچه را نوشته اند تا غلط هایش آشکار شود. باید بارها دید آنچه را در ذهن می پروردند تا خاطا هایش اصلاح شود . باید بار ها بوسید دست و مزار او را که گام اول نهاد تا آنچه را در ذهن کامل می نمود ، بر کار زار عمل آورد تا من وتویی بارها بخوانیم ، بارها ببینیم و تلاش کنیم آن را اصلاح و کامل کنیم!

پیام 1385/11/13 ساعت 09:47 ب.ظ

سلام
سخنان زیبایی گفتید...فقط این نکته را بخاطر داشته باشید که جامعه شناس و نظراتش فقط و فقط و فقط برای برهه زمانی خودش می باشد...یعنی نظرات جامعه شناسی شریعتی فقط برای برهه انقلاب می باشد...پس راندن و ناسزا گفتن به دموکراسی غربی اشکالی ندارد (اگر خودمان را در آن زمان قرار دهیم)...ولی کلا شریعتی نقش بسزا تری در انقلاب داشت از دیگر افراد چرا که قشر دانشجو را با آن همراه ساخت و این خود انقلابی نه چندان بی اهمیت است !

عطا 1385/11/14 ساعت 10:44 ب.ظ http://www.booksociety.blogsky.com/

استاد ادبیاتمان می‌گفت: «خمینی، بازرگان، شریعتی و آل احمد چهار ستون بنای انقلاب 57 را تشکیل می‌دهند.» من و دوست مازندرانی‌ام توانستیم راضیش کنیم نام جلال را از این لیست حذف کند. ولی نتوانستیم او را(و البته خودمان را) قانع کنیم که نام مطهری را جایگزین آن کند. او می‌گفت نقش جلال و مطهری و حتی کسانی مثل شاملو، طالقانی و... در یک سطح از اهمیت قرار دارند.
من اعتراف می‌کنم استادم آن سه نفر نخست را درست در بهترین جا قرار داده است. آن‌ها هر یک نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری انقلاب ایفا می‌کنند. خمینی نقش یک رهبر کاریزماتیک را دارد که مهم‌ترین امتیاز او، وجهه‌ی پررنگ و مؤثر مذهبی‌ای است که دارد. علاوه بر آن تئوری او(ولایت فقیه) است که مبنای حکومت پس از انقلاب واقع می‌شود، تا وی را پیروز اصلی انقلاب بنامیم و امروز وی را با عنوان بنیان‌گذار (گزار؟) فقید یاد کنیم و سالی چند بار به عنوان تجدید میثاق با آرمان‌هایش و آرمان‌های شهدای انقلاب (که تعدادشان بسیار بیشتر از آنیست که تلویزیون ایران می‌گوید) سنگ گورش را ماچ کنیم. (البته باید بگویم نمی‌توان به این سادگی‌ها نقش وی را دست‌کم گرفت یا با تمسخر ذهن‌ها را از مسئله‌ی اصلی دور کرد.(باید بدانید من وجهه‌ی حزب‌الهی خودم را تا پایان همکاریم با این وبلاگ از دست نخواهم داد.))
راجع به بازرگان فعلا بیش از یک جمله نمی‌گویم: «وی بزرگ‌ترین فرزند این انقلاب است، که سرش توسط همین انقلاب خورده شده است.»
ولی در مورد شریعتی علیرضا حق مطلب را تا حدی به جای ‌آورد.
خواستم فقط بگویم وی شاخص‌ترین کسی است که مقبولیتی عام بین جوانان آن دوران می‌یابد و پوسترهایش توی راهپیمایی‌ها در کنار تصاویر امام و طالقانی (و گاه به تنهایی) به چشم می‌خورد. و این در حالی است که او مقبولیت مناسبی بین خواص (چه چپ مذهبی، چه مارکسیستی و چه اسلام‌گرایان و علما) کسب نمی‌کند. به همین دلیل نظریاتش تاثیر عمیقی در شکل‌گیری انقلاب و تاثیر کم‌فروغی در شکل گیری حکومت دارد. چرا انقلاب از آن خلق و حکومت از آن سران است.

The one 1385/11/18 ساعت 01:42 ق.ظ http://محفل

شریعتی تنها کسی بود که توانست بین روشنفکر بودن ومذهبی بودن تعادل(!) برقرار کند. بهتر بگویم: تکیه گاهی نداشت در نتیجه سقوط کرد. ولی خود تکیه گاهی شد برای دیگران (و "پله" ای برای ما!)

دکتر سروش در فصلی از کتاب "فربه تر از ایدئولوژی"، با اشاره به اینکه شریعتی ایدئولوگ است و اندیشه اش یک ایدئولوژی است، سخنان انقلابی و دیدگاه های خاص او را مقطعی و وابسته به زمان تفسیر می کند.
البته ایدئولوژی هایی بوده اند که فراتر از زمان خود رفته اند ولی نتیجه مطلوبی نداشته اند.

هنوز به مرحله ای نرسیده ایم که این بت "بت شکنی" را بشکنیم؟!

میثم 1386/10/26 ساعت 07:35 ب.ظ http://sagharezahr.blogfa.com

به نام خدای مهر

سلام،
وبلاگتان پر است از شعور و آگاهی. و از نگاه های متفاوت به مسائلی که ظاهرا تکراری شده اند اما مخزن ناشناخته ها هستند. اینها را بی اغراق گفتم.
و اما رویکردتان نقادانه و منصفانه است. حداقل مشخص است که در نقدتان رعایت انصاف و اخلاق را مهم می دانید.
و اما در این نقد که بر دکتر شریعتی کردید، اینکه کل تلاشهای کسی مانند دکتر را در طول عمرش در قالب چند جمله بیان کنیم (هرچند به ایجاد یک دید کلی کمک می کند) اما نقد رفتار آن شخص بر اساس آن چند جمله آنهم در چند خط و یک صفحه کار درستی به نظر نمی رسد. این که بگوییم دکتر دین را از انزوا به میدان سیاست و مبارزه کشید قابل بسط و توضیح و تفسیر است. برای نقد دکتر باید اول بررسی کنیم که در زمان دکتر شریعتی کسی چون او چه شرایطی داشت و در آن شرایط چه باید می کرد.... ببینید، گاهی مسئولیت آن چیزهای نامطلوبی که به طبع کارهای یک شخصیت رخ می دهد، هرچند در ظاهر و در اولین نگاه متوجه خود شخص است، اما معلول اشتباه یا کم کاری دیگر یا دیگرانی است.
به عنوان مثالهایی واضح، آنچه بعد از مرگ هر پیامبر در امت او و به اسم پیروی از او و دین او رخ داده است...
من نمی خواهم از نظرات و کارهای دکتر شریعتی دفاع مطلق کنم. من هم او و هر کسی در جایگاه او را شایسته نقد می دانم. اما نقدی با درنظر گرفتن جوانب...
در هر صورت نوع نگاه شما به مسائل جای تبریک و تقدیر دارد.
حق نگهدارتان

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد