محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

محفل

خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!

پدر چشم در راه است ، همین هنگام !

نامه ای از پدر دیروزمان به تمامی فرزندان امروزش که دل نگران همه ی ما ، چشم انتظار است :


... اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سرزند، جوش کند و اراده ای شود مسلح به آگاهی ای مسلط برهمه چیزو نقاد هرچه پیش می آورند و دورافکننده هر لقمه ای که می سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته اند. دعوای امروز برسراین است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده اند و چه مطهوع !


فرزندم! تو می توانی" هر گونه بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابی باید انسان بودن نیزهمراه باشد وگرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان و دیگر هیچ کس، هیچ چیز،انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد( به خود و جهان) و می آفریند( خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق . این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن ، رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می شود ، انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می خواهی باشی باش، اما... آدم باش.


و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند، اما آنچه را در این معامله از دست می دهند، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می آورند.


... و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن " متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی ،قبرستان همه ی آرزوهای ما و عبث کننده ی همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:

دین چو منی گزاف وآسان نبود

روشن ترازایمان من ایمان نبود

در دهرچو من یکی و آن هم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز می شود.


(( این تنها فرازهایی بود از وصیت نامه ی دکتر شریعتی که به نظر من به عنوان اساسنامه ای اساسی و از پیش نوشته شده ، بسیار مناسب برای ادامه ی مسیر می باشد که دارای نکاتی بس قابل تامل و مرور است ،و با خود فکر کردم در آغاز کارم در اینجا خوب است ابتدا همه مان اینها را بدانیم ! متن کامل وصیت نامه در پست های بعدی نمایش داده می شود . ))


علیرضا

نظرات 3 + ارسال نظر
فرهاد 1385/09/19 ساعت 10:31 ق.ظ

سلام
همه ی عمر به دنبال موفقیتیم. موفقیتهایی که گاهی انقدر مغرورمان می سازند که انگار به آن موفقیت همیشگی پایان ناپذیر سعادت تضمین کن رسیده ایم. و کوریم. و کوریم تا آن هنگام که چشم به روی این قله های پست گشوده ایم و چشم از آن فرو نمی بندیم. چون عاشق کوری هستیم. عشق ما در کوری معنا می شود. چرا که اگر می گشودیم چشمانمان را هرگز در اغوش معشوقمان :زندگی؛ نمی آرمیدیم. و چه زیباست مردن از این موفقیتهای به ظاهر موفقیت و زندگی کردن آن سعادت را...
محفلتان را دوست دارم.... همین...

The one 1385/09/19 ساعت 11:29 ب.ظ

... نه تکرار و تقلید و ترجمه که از این سه منفور همیشه بیزارم

"آنها فقط از " فهمیدن " می ترسند. از تن تو – هر چه قوی هم بشه – ترسی ندارند، از گاو که گنده تر نمیشی ، میدوشنت. از خر که قوی تر نمیشی ، بارت میکنند. از اسب که دونده تر نمیشی ، سوارت میشن.

آنها از " فکر " تو می ترسند.

بزرگ ها که " فکر " دارند باید به چیزهای بی خودی فکر کنند. بچه ها را هم باید جوری بار بیاورند که هر کاری یاد بگیرد و فقط و فقط " فکر " نکنند ! بچه هایی تر و تمیز ، چاق و چله ، شاد و خندان ، اما ...."

sajjad 1385/09/20 ساعت 08:22 ب.ظ

آنچه بر ما واجب تحمل است و آنچه بر ما سنگین است ناتوانی در فهماندن دانسته های خود است .
با اینکه خودم بیشترین فحاشی را به مردم می کنم اما نیک می دانم من مسئولم و بر واجب است در راه افزایش سطح فکری مردم از جان خود مایه بگذارم .
بزرگترین آفت متفکران دوری جستن از مردم عادی ست .
وبزرگترین مانع روشنگران تعصب است .
ایران جامعهای کلنگی دارد ، آنچه در آن رخ می دهد سوزاندن کتابخانه های تجربه گذشتگان است و این همان کاری ست که مغول با ما کرد وظاهرا جزئی از فرهنگ ما شده .
آنچه موجب عقب افتادگی ماست نبود انباشت تجربه است!!!
منتظر ÷ست های زیبای دیگرت هستم دکتر!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد