X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/06/25
تنها .. می ماند

گرم شده بود، هم سرش هم فکّش، داشت نطق می کرد، یه مشت اراجیف اگزیستانسیل. اصلا توجهی به من نداشت. منو تنها پا در هوا ول می کرد. انگار اصلا وجود نداشتم، حافظه اش گازشو گرفته بود رفته بود به گذشته، هیچ توجهی به الان نداشت، فراموش کرده بود این منم که هی دارم بهش ثابت می کنم که وجود داره. ناخودآگاه داشت باهام بازی می کرد، مثل یه کش که دور دست می پیچونن بدون اینکه هدفی داشته باشن، مثل یه بچه منو بالا می انداخت بعد اون پایین مایینا می گرفت. داشتم سرگیجه می گرفتم خودمم دیگه نمی فهمیدم چی ام، برا همین داد زدم: تایم اوت! این آخر کارم بود.

من بعدا فهمیدم؛ یهو خفه شد. تو چشه تک تک مخاطباش نگاه کرد، انگار دنبال رد پای من بود. ولی هیچی پیدا نکرد. منتظر شد یکی اسمی از من ببره یا حداقل اشاره ای کنه. باز هم هیچی، هر کی رفته بود دنبال مال خودش. تنها مونده بود، اونقد که داشت باور می کرد اصلا وجود نداره. تقصیر خودش بود، زیاده روی کرده بود. ولی دلم براش سوخت، یعنی برا خودم سوخت، آخه قرار بود من همیشه وجود داشته باشم. پس آروم از لای لباش گفتم: تنها صدا است که می ماند!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933