X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1388/03/23
خرده روایت های یک راوی: هانسل

راوی در یکی از پیاده روی روزانه اش برای خودش در حال روایت بود که به یک دوره گرد تنه زد. دوره گرد زمین افتاد و چند بسته از تخمه های فروشی اش روی زمین پخش شدند. راوی برای عذرخواهی از او کمی تخمه خرید. اما چون دهانش را برای روایت احتیاج داشت مجبور شد با دست هایش تخمه ها را بشکند. نتیجه ردی ممتد از تخمه و پوست تخمه در پشت سرش بود. ابتدا از اینکه ممکن است تعقیب شود، مخصوصا توسط دوره گرد، ترسید. اما هنگامی که برگشت و پشت سرش را دید و توانست روایتش را از اول دنبال کند، از کارش راضی بود.


1388/02/25
خرده روایت های راوی: ملودی صبح

راوی بیدار شد. چشم هایش را شست. ساعت را نگاه کرد. فهمید دیر شده. قهوه اش را سر کشید. بی خیال تُست شد. کتش را پوشید. خودنویسی همراهش برد. به اتوبوس نرسید. روایتش تمام شد. 

 

با الهام از آهنگ A Day in the Life گروه Beatles


1388/02/21
خرده روایت های راوی: جغد

راوی خواب دید بی خوابی بیدارش کرده است. شبیه جغدی شده بود در یک غروب گرم و آفتابی در بهار 1968 در خیابان های سنگربندی شده ی پاریس. روایتش خبر از آینده ای با نمک تر می داد: جغد های جهان روزی بیدار خواهند شد!


1388/01/19
خرده روایت های راوی: گرتل

راوی راهش را گم کرد. اما به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. فقط برای جلوگیری از بدتر شدن اوضاع،  چراغ قرمزهایی که رد می کرد را می شمرد. و به عنوان نشانه، روی هر تیر چراغ قرمز آدامسی می چسباند. پشت چهارمین چراغ، راوی فهمید تنها نیست. دخترکی یویو به دست هم منتظر سبز شدن چراغ بود. همزمان با شمارشگر چراغ یویو اش را پایین می انداخت و همزمان آدامسش را در دهان می چرخاند. وقتی راوی آدامسش را برای نشانه گذاری به تیر چسباند، دخترک هم تقلید کرد و در حالی که نخ یویو را دور انگشتش می پیچاند از راوی پرسید راهش را گم کرده است؟ راوی برای این که روایتش خراب نشود دروغ گفت، اما دخترک سه آدامس قبلی راوی را از لای دستمالی بیرون آورد و به هم چسباندشان، کشیدشان و مانند یویو بالا پایین انداختشان. راوی که حالا واقعا گم شده بود، از شدت استیصال تنها می توانست چهار راه چهارم را بالا پایین کند.


1387/12/23
خرده روایت های راوی: بادبادک

راوی در پارک به دنبال روایتی سفید می گشت. وقتی چیزی روی زمین پیدا نکرد سر به آسمان بلند کرد و بادبادکی دید که مثل ابر سفیدی تلوتلو خوران با باد استُپ هوایی بازی می کرد. راوی از خوشحالی بال در آورد ولی به بادبادک نرسید. روایتش ناقص بود. مثل عروسکی خیمه شب بازی در روز بود، به دست دخترکی شوخ و شنگ، لی لی کنان، آب نبات خوران بر روی جدولی، شطرنجی، گرگم به هوا بازی می کرد. راوی سعی کرد در بازی شریک شود تا روایتش کامل شود. اما دخترک بدون توجه به راوی، آب نبات طلایی اش را از دهان در آورد، لیسی زد، جلو خودش نگه داشت و انگار آدمی کچل با موهای بور باشد، برایش توضیح داد هیچ راوی ای هر چقدر گرگ باشد نمی تواند از پس بادبادک بر آید.


1387/09/04
خرده روایت های راوی: نقد

راوی پس از مدت­ها سوار تاکسی شد. زیرا می خواست سر وقت به سخنرانی یک منتقد بزرگ تازه از خارج برگشته برسد. اما چون نمی­ توانست روایت کند از کسالت خوابش برد. وقتی بیدار شد خودش را وسط ترافیک یافت. قبلا هیچ­ وقت به این جنبه زندگی مدرن برنخورده بود. پس اول موضع حق به جانب گرفت که اسب­ ها در قدیم سریع تر از ماشین­ های امروزی حرکت می­ کردند. ولی کم­ کم عادت کرد و کوتاه آمد و حتی توانست یک روایت خوب از ترافیک انجام دهد. اما دوباره حوصله­ اش سر رفت و غر زد که چرا شهرداری اتوبان­ های دوطبقه نمی­ سازد و مهندسان مکانیک ماشین­ه ای پرنده اختراع نمی کنند...

بالاخره پس از چند ساعت به آخر سخنرانی رسید و موفق شد تنها جمله­ی پایانی سخنران را بشنود: فراتر از هر چیز، اگر نقد می کنید لطف... (کنید علامت تعجب نگذارید)  اما کف و سوت حضار نگذاشتند این انتهای صحبت­ را بشنود. و راوی به سادگی یک نتیجه گرفت: ... لطف می کنید!


1387/07/11
خرده روایت های راوی: داغ

راوی ته مانده ی نازل ترین مارک های قهوه، شیر و خامه را بوسیله عالیترین قهوه جوش، صافی و لیوان با بهترین نسبت با هم مخلوط کرد و معجونی دل فریب بوجود آورد. راوی که در عطش چشیدنش می سوخت طاقت نیاورد و بیرحمانه محتوی داغ لیوان را سر کشید. اولین جرعه قهوه، داغی بر زبانش گذاشت و قوه ی چشایی اش را از او گرفت. راوی بر هر چه عجله و شیطان بود لعنت فرستاد و بقیه قهوه ی بی مزه اش را تا آخر مزه مزه کرد.

   1       2       3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122941