X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1388/01/27
روایت

سلام دوستان.  

مدتی بود که مطلبی نگذاشته بودم. 

نمی دونم ذائقه دوستان در مورد چنین مطالبی چگونه است! 

-----------------------------------------------------------------------------------------------  

روزی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از عزرائیل پرسید: ای عزرائیل ! در این مدّتی که خداوند متعال ترا مأمور کرده که جان مردم را بگیری ، تا بحال اتفاق افتاده است که بر یکی از اینها ترحّم بکنی و دلت به حال او بسوزد؟

گفت : بلی یا رسول الله ! در این مدّتی که من بر قبض روح بندگان مأمور شده ام در دو مورد دلم سوخته است : یکی ، روزی بود که در دریا از تلاطم امواجِ دریا، کشتی شکست و اهل آن غرق شدند، در آن میان زنی حامله ، بر روی تخته ناره ای ماند که در روی امواج دریا حیران و سرگردان شد، و با حرکت آب و موج دریا بالا و پائین می شد؛ در چنین موقعیتی بود که فرزند او بدنیا آمد، وقتی که خواست او را شیر بدهد، قادر متعال ، فرمان داد: جان مادر را بگیر و آن کودک را در میان امواج سهمگین دریا، رها کن. من در چنین موقعی بود که بر آن کودک بی نوا، رحم کردم .

بار دوم ، زمانی بود که شدّاد عاد، سالها تلاش کرد و در این کره خاکی ، بهشت روی زمین را بنا نهاد. او در طول سالهای متمادی ، هر چه می توانست از مروارید و سنگریزه های جواهر و مرجان و زمرّد و طلا و نقره و زبرجد و دُرّ و یاقوتِ مرصَّع ، جمع آوری کرده و تمام امکانات خویش را، در زیبائی آن صرف کرد، تا آنجا که به بهشت شدّاد یا باغ ارم  معروف شد.

چنانکه خداوند در قرآن می فرماید: اَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ- اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- اَلَّتی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ. هنگامیکه بنای آن شهر زیبا، به اتمام رسید؛ شدّاد با وزیران و امیران بسوی آن حرکت کردند، همین که به مقابل در رسید؛ پای راست از رکاب بیرون آورد و پای چپ ، در رکاب اسب بود که فرمان الهی رسید: جان آن ملعون را بگیر!

چون او را قبض روح کردم ، دلم بر وی بسوخت که بیچاره عمری به امید آسایش و راحتی ، در آن بنای عظیم و کاخ باشکوه تلاش کرد ولی چشمش ‍ به آن نیفتاد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و عزرائیل علیه السّلام در این گفتگو بودند که جبرئیل نازل شده و اظهار داشت : یا محمدصلّی اللّه علیه و آله خدایت سلام می رساند و می فرماید که به عزّت و جلال من سوگند که شدّاد بن عاد، همان کودک بود که در آن دریای بیکران ، در روی آب ، او را پروردم و از خطرات دریای موّاج ، او را حفظ کردم و بدون مادر تربیت کردم و به پادشاهی رساندم ولی او احسان مرا، کفران نمود و پرچم خودبینی و غرور برافراشت و بالاخره ، من هم عزّت ظاهری او را، مبدّل به ذلّت ابدی کردم ، تا عاقلان بدانند که ما کافران را مهلت می دهیم امّا به حال خود، رها نمی کنیم : وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا، اَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ، اَنَّما نُمْلی لَهُمْ لَیَزْدادُوا اِثْماً، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ. (آنها که کافر شدند و راه طغیان پیش گرفتند، تصور نکنند اگر به آنان مهلت می دهیم به سودشان است . ما به آنان مهلت می دهیم ، فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوارکننده ای آماده شده است).

منبع: جوامع الحکایات و لوامع الروایات


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122941