X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/12/15
برای یک مشت کاغذ

در طول انقلاب صنعتی، مدارس با نیتی خوب­ و آرزوی نیک آموزش رایگان همگانی بوجود آمدند. اما از بدو تاسیس خود بیش از هر چیز تبدیل شدند به محل تربیت کارگران وقت­شناسی که عادت می­کنند به هر تکلیف بی­هدفی تن دهند و برای کار در کارخانه آماده شوند. اما برعکس، دانشگاه از زمان تاسیس چندهزار ساله­ی خود همیشه کانون خلاقیت بوده است. اگر در مدارس تخیل کودکان را محدود می­کنند، در دانشگاه نمی­توانند مانع انتشار رویای آزادی در ذهن دانشجویان شوند. اما اکنون در قرن بیست و یکم حربه­ای جدید کشف شده است. دانشگاه را بی­معنا می­کنند. همان­طور که سند زحمات و انتخاب­های وسواسانه­ی دانشجویان را با مشتی کاغذ پاره بی­معنا می­کنند.

مهمترین عاملی که دانشگاه را از نهادهای دیگر اجتماعی متمایز می کند آزادی است. آزادی از تصمیماتی که جامعه بر انسان­ها تحمیل می­کند. دانشگاه مانند بیمارستان، تیمارستان و زندان نیست که انسان­ها را به اجبار برای مصونیت جامعه در آن­ها ایزوله کنند. تصادفی نیست که انتخاب رشته اغلب اولین جایی است که مسیر زندگی­مان را خودمان تعیین می­کنیم. در دانشگاه با انتخاب واحد و فعالیت­های فوق­برنامه­ی داوطلبانه برای اولین بار مسئولیت زندگی­مان را خودمان بر دوش می­کشیم. در دانشگاه یاد می­گیریم تا درس­ها و استادهایمان را خودمان انتخاب کنیم. اما تمام این آزادی­ها موهوم خواهند بود اگر نتیجه­اش تنها مشتی کاغذ بی مصرف باشد.

کشورمان جوان و در حال توسعه است. یعنی هنوز به اسباب­بازی­هایی برای سرگرم شدن احتیاج دارد و چه چیزی بهتر از مایه­ی پیشرفت دنیای مدرن، یعنی کاغذبازی؟ در این بازی، با تعریف آزادی به معنی انتخاب از میان کاغذ پاره­ها می­توان جادو کرد. و حالا که معجزه رخ داده است نباید تعجب کنیم.

اما این معجزه نقطه­ی شروع ما است. زیرا شاید بتوانند آزادی را در مشتی کاغذ، تعریف و محبوس کنند، چرا که خود آزادی در برابر محدودیت­گذاری بی­دفاع­ترین است. اما دانشجو تعریف نمی­شود. نه در 16 کلمه و نه حتی 18 کلمه. و می­دانیم آزادی به معنای انتخاب بین این دو عدد شرم­آور برای حکومت­ها، نیست. آزادی دانشجویان در ساختن زندگی خودشان است. و اگر کلمه ای برای بیانش باشد، آن شور جوانی است. و ایمان به اینکه می تواند چیزی باشد بیش از آنچه در میان دیوار های آجری محدود دانشگاه برایش مشخص می­کنند. آن­هایی که دانشجوی نمونه را تعریف می­کنند و او را همانند فرمول­های قشنگ استادان، داخل یک ابر کادوپیچ می­کنند و رویش هک می کنند «صادراتی»، نمی­توانند اتحاد دانشجویان را برای شکستن تعریف متعارف دانشجو بشکنند. 

اما تاریخ به خصوص در می68 نشان داده است که...

...با خارج شدن دانشجویان از متن دانشگاه، هم دانشگاه جایگاهش را از دست می­دهد و هم جنبش دانشجویی محکوم به فناست. بنابراین هیچ تغییری را نمی توان در مفهوم دانشجو بوجود آورد، بدون آن­که باعث ایجاد تحولی در دانشگاه شویم و از آن مهم­تر، به هیچ هدف بالاتری در جامعه نخواهیم رسید اگر برداشت­مان را به دیوارهای آجری دانشگاه محدود کنیم.

در وضعیت کنونی که اساتید بعد از دولت­مردان، دور ترین افراد به دانشجویان شده­اند، تنها اتحاد دانشجویان است که به آن­ها هویت جدید می­دهد. مسئله این نیست که نیاز داریم دانشجو و دانشگاه را مجددا تعریف کنیم، بلکه مشکل این است که دانشجو، استاد و دانشگاه بیش از حد تعریف شده­اند و بیش از همیشه در چهارچوب­های از پیش برنامه­ریزی شده فشرده شده­اند. حتی وجود تشکل­های دانشجویی را هم برای دانشگاه لازم تشخیص می­دهند و به آن امر می­کنند.

دانشجویان باید آزادانه و آگاهانه خودشان جایگاه خودشان را انتخاب کنند. چرا که اگر برای هوش و توانایی­های دانشجویان آنقدر ارزش قائل نباشیم که به او اجازه انتخاب مسیر پیشرفت خودش را ندهیم، دانشگاه چه تفاوتی با محیط­های نظامی و اداری خواهد داشت؟ یعنی سازمان­هایی که در آن­ها دستورات مشخص در نظامی ماشینی و از پیش تعیین شده انجام می­گیرند و هیچ فرقی بین دو کارمند و یا دو سرباز وجود ندارد. جز این­که یکی دستورات را بهتر از دیگری انجام می­دهد. خلاقیت به عنوان مهمترین خصلت دانشجو تنها در تعریف نشدن و محدود نشدنش معنی می یابد. پویایی دانشگاه تنها در صورتی تحقق می­یابد که اساتید، نه به عنوان پدرسالارهایی بوروکرات که  وظیفه­ی ارشاد دانشجویان را دارند و  مجری دستورالعمل­هایی خشک هستند، بلکه به صورت انسان­هایی با هدف تعالی خود تلاش کنند.

روابط استاد و دانشجو به روابط پیمانکار-کارفرما و فروشنده-خریدار تبدیل شده است و در بهترین حالت شکل معلم-شاگردی را در قالب سنتیِ تعلیم و تربیتی­اش به خود گرفته است. وظیفه­ی­ استاد تنها به انتقال درس به حافظه­ی دانشجو و یا نصیحت پدرانه محدود شده است. درس کالایی است که استاد به شاگردانش می­فروشد و در مقابل انتظار تولید علم و مقاله دارد. هیچ اثری از تعامل بین دانشجو و استاد در جهت پیشرفت وجود ندارد. در دانشگاه­هایی که استادان نمی توانند رئیس دانشگاه را خودشان انتخاب کنند، چرا باید حق دانشجویان در انتخاب درس­ها و استادهای خود و یا سیلابس درس­ها را به رسمیت بشناسند؟

از طرف دیگر سیستم نظارتی در دانشگاه درونی شده است. استاتید با تمرین و امتحان، بر کار دانشجویان نظارت می­کنند تا به بیراهه نروند و سرشان به درس­شان باشد. در مقابل دانشجویان در فرم نظرسنجی، به صورت ناخودآگاه اساتیدی را که خارج از چهارچوب درس و جایگاه تعریف شده­ی استادی قرار می­گیرند را تهدید می­کنند. نتیجه­ی این همکاری صمیمی بین اساتید و دانشجویان، شکوفایی خلاقیت کشور جوانِ در حال پیشرفت­مان خواهد بود تا کاغذهایی جدید و بازی­های جدیدتری اختراع کند. و این حداقل نظارت و غیر مستقیم ترین نوع آن است. حذف دانشجویان و اساتید در قالب بازنشستگی اجباری و ستاره­دار شدن در سطوحی بالاتر، قوی­تر از همیشه در جریان است.

ابی هافمن از فعالان جنبش دانشجویی ضد جنگ امریکا، 20 سال پس از رویدادهای سال 68 در یک سخنرانی برای دانشجویان جوان می­توانست با خیال راحت بگوید: «در سال های دانشجویی ما دانشگاه فرقی با پادگان نداشت. یک سالن بزرگ، و استادی که باورهای احمقانه­اش را هر روز برایمان با فریاد تکرار می کرد: «به سمت راست نگاه نکنید، به سمت چپ نگاه نکنید». حال آن­که اعتراضات ما سرانجام دست و پای نظام آموزشی مستبد آمریکا را جمع کرد. به طوری که اکنون شما می­توانید در این سالن با من سخن بگویید و هیچ پلیس مخفی­ای شما را تحت نظر نداشته باشد.» اما این مشکل در ایران ریشه­ای­تر است.

در تظاهرات ضد شاه سال 1967 در آمریکا، ماسک­های مقوایی مبارزین که نشان­دهنده­ی وضعیت اطلاعاتی امنیتی شدید حاکم بر ایران به جهانیان بود، به سمبل این دانشجویان ایرانی تبدیل شد. و حالا در قرن حاضر با اسباب­بازی­های جدیدی که در اختیار داریم می­توانید مطمئن باشید هیچ پلیس مخفی­ای شما را تحت نظر ندارد. شما خود پلیس خودتان شده­اید. هر بار که از گیت­های کارت­خوان رد می­شوید، سایه­ای را در پشت سرتان احساس می­کنید و هر حرکتی را که از شرم دوربین­های مداربسته فرومی­خورید، صدقه­ای می­شود به جیب بودجه­ی دولتی ذی­ربط.

تاریخ این چند سال نشان داده است که همه چیز را می توان بی معنی کرد، از مفاهیم انتزاعی نظارت و آزادی گرفته تا مدارک عینی. فقط کافی است با عدالت با کاغذها برخورد کرد و همه­ی کاغذها را یکسان در نظر گرفت، یعنی یک مشت کاغذپاره. و اگر خوب به دور و بر خود نگاه کنیم متوجه می­شویم تمام هویت­مان در مشتی کاغذ جمع شده است. کارت دانشجویی­مان که برای هر بار وارد دانشگاه شدن باید به عنوان سند موجودیت­مان بالا بگیریم، کاغذی بیش نیست. گواهی اشتغال به تحصیل که بدون آن از کوچکترین حقوق غیر شهروندی، همانند آموزش رانندگی هم محرومیم، کاغذی بیش نیست. و بالاخره فراموش نکنیم برگه­ی رای نیز کاغذی بیش نیست.

شاید در پایان این راه بفهمیم که جوانی اولین چیزی بوده است که بی­معنایش کرده­اند. زیرا هر تلاشی که اکنون در جوانی انجام دهیم نتیجه­اش مشتی کاغذ پاره خواهد بود. خواه مدرک باشد، یا خبرنامه، ... و یا احضاریه. اما در پایان دیگر جوان نخواهیم بود و هر کاغذی سندی خواهد بود از مبارزه­ی ما برای ساختن دنیایی بهتر از دنیای پدرانمان و استادهایمان. یعنی دنیایی که هیچ­کس برای داشتن حقوق اولیه­اش، نیازی به مدرک و تایید مقامی بالاتر نداشته باشد و دانشجو بر روی هیچ کاغذی تعریف نشود. پس همین الان و تا جوان هستیم، پیش به سوی دنیایی بدون کاغذها و بازی­هایشان.

و این همان چیزی است که ابی هافمن، مبارزِ پیری که زمانی پرشورترین جوان عصرش بود سخنرانی اش را با آن پایان داد:

«جنبش دانشجویی یک جنبش جهانی است. عنصر ذاتی آن هم همواره جوانی است. جنبشی که تغییرات اساسی را طلب می­کند. فراموش نکنید که اگر پا به سن بگذارید دیگر این شور و حرارت را نخواهید داشت. اما اکنون که جوانید، می­توانید با عقلانیت، امیدواری به آینده و آن کامپیوترهای شخصی­تان جنبشی عظیم بیافرینید... باید بخواهید که هر تحولی همان دم اتفاق بیافتد باید شعار اصلی­تان در ایجاد تغییر در زمان حیات خود باشد. مثلا «همین الان عوامل سی.آی.ای از دانشگاه­ها بیرون بروند»... اکنون زمان شماست. فرصت شما و فقط فرصت شما. ... من خسته شدم. می­روم خانه و منتظر دیدن شما در حال مبارزه از طریق تلویزیون خواهم بود!»

کیه­کگور ایمان را تنها شرط جوان ماندن می­دانست. اما در این لحظه، جوانی من ایمان من است. حالا هر چه قدر می­خواهند با الفاظ «جوانان نابغه­ی ایرانی» که اتم می­شکافند و آپولو هوا می­کنند، بی­معنایش کنند. دانشگاه نه تنها زنده بلکه همیشه جوان است.

در پایان برخلاف آن­چه در دانشگاه­ها و محیط­های آکادمیک آموزش می­دهند که برای هر حرفی باید مدرکی اصیل ارائه دهیم، من چیزی برای ارائه ندارم. برای من جنبش دانشجویی که در بین شما زنده است، اصیل تر از هر مدرکی است.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122919