مرد ناتمام !
برای اینکه بدانیم آنچه و آنکه دوستش داریم، چه داشته که راغب و عاشقش شدیم سال‌ها باید بگذرد و صیقل زمان که بر حافظه‌مان خورد و لحظات نزدیک که مندرس شد و جلوه و چهره آن عزیز دوست‌داشتنی در غبار گذشتن فرو رفت، آنگاه تکه حقیقتی که محوش بودیم و جذبش، مثل خرده‌های طلا بر الک زمانه نمایان می‌شود و یکباره ما را به خود می‌آورد. ما عاشق تصوری بودیم که حدسش را نمی‌زدیم.

این رسم روزگار است می‌توان این رسم ناخوشایند را درباره دکتر علی شریعتی هم به اجرا گذاشت. از شریعتی اسطوره سال‌ها انقلاب و سخنور توانای دوران دور مبارزه چه مانده است، در این ربع قرنی که نبود در دیارمان آنقدر اتفاق افتاده است و زمین و زمان چنان زیر و زبر شده تا بگوییم صد سال گذشته و نه سی‌سال. امپراتوری چپ پاشیده است.

انقلاب ایران از سازندگی و اصلاحات به اصولگرایی رسیده و ارتباطات، دنیایی را منفجر کرده، سلاح‌ها بر ضامن مانده و انقلاب‌ها به انتخاب‌ها جامه داده و مردم از انگشتانشان استفاده می‌کنند و نه از مشت. در این اوضاع و احوال از آن دویست و اندی باقیات و صالحات شریعتی و آن صدای تند و بغض‌آلود چه مانده است.


هرساله در این روزها بانگ برمی‌آید و از رفتن معلم شهید، سخن به میان، اما جایگاهی که این سال‌ها و سالیان بعد به شریعتی واگذار می‌شود، آن جایی نیست که او نشست و برخاست.


مخاطب شریعتی در حسینیه ارشاد نسل دانشگاه برو و جوانان بودند، اما حالا گویندگان که از او می‌گویند و نظراتش را نقد و اصلاح و بعضا به‌روز می‌کنند پا به سن گذاشتگان و جوانان حسینیه‌دیده دیروزاند، شریعتی آهسته و آرام از نسلی به نسلی عقب می‌نشیند.


برای جوانانی که در سن و سال مخاطبان زمان زیستن شریعتی هستند، کتاب‌های تک‌رنگ شریعتی در حد و حدود نگاهی به تکنام‌ها وقت می‌برد: هبوط، بازگشت به خویشتن، کویر... شریعتی در این زمانه ما به کارت‌پستال‌های عاشقانه تبدیل شده حتی اگر این جمله باشد: «دوست داشتن از عشق برتر است.» شریعتی که در کتابفروشی‌ها آمده است کنار سهراب سپهری، فروغ، شاملو و حتی مریم حیدرزاده، این گلایه نیست.

بحث فراتر از این ماجراهاست. شریعتی زمانی شعر می‌گفت اما هیچ‌وقت منتشرش نکرد. شاید برای اینکه آنقدر حرف داشت تا به شعر نرسد و در سکوت شاعری نیاید و هویتش و مسوولیت تعهدش را به محاق نکشد. اما حالا آن روح شعر که بر آن همه ایدئولوژی دمیده بود مانده و کالبدی که از رمق افتاده به تاریخ پیوسته.


شریعتی خاطره‌ای است از مردی میانه‌اندام خوش‌تیپ با خنده‌ای جذاب و سیگاری به دست که دست‌به دست با کارت‌پستال ترویج می‌شود. عقوبت شعر دامن دکتر را گرفته وقتی ایدئولوژی جان داده است.


شریعتی زمانی رودی خروشان بود که خیلی‌ها با دیدنش تن به آب زدند و رفتند، حالا آبگیری است با چشم‌انداز خاطره‌های دور. کنارش می‌ایستند و تماشایی و می‌روند. حاصل عمر انگار همین رفتند و می‌روند بود و بس .


می توان از شریعتی انتقاد کرد اما نمی توان او را دوست نداشت. او که در گستره تاریخ معاصر، خوانی گسترد به فراخی دیروز تا امروز، خوانی که هم یک چریک را برای کارزار مهیا می کند و هم لحظات یک عزلت نشین در غم دوست داشتن را سرشار می کند، او که هم از ابوذر می گوید هم از سلمان، هم از مردن و میراندن، هم از بودن و چگونه بودن؛ اینک 30 سال از رفتن شریعتی گذشته است. رفتنی که مانند بودنش پررمز و راز باقی ماند و ناگشوده، 30 سال است که می توان از او گفت، هرچندگاه معلم انقلاب می شود و شایسته تکریم، گاه التقاطی و بایسته تحریم، در کتاب هایش هم آن قدر جملات پر از ایهام هست که هیچ «غارتگری» را دست خالی بازنگرداند .


و در نهایت شریعتی را طی این سال ها با قطعیت هایش می شناسیم. با قطعیت هایش و چند کلید- واژه؛ ایدئولوژی، آرمان گرایی، رادیکالیسم و... در ستایش یا در ذم او اگر سخنی گفته و شنیده شده حول و حوش همین سه گانه بوده است. سه گانه ای که اکثراً در ذیل سیاست و شاخه های آن و نیز معرفت و شاخ و برگ آن تعریف می شده. با این وجود شناخت ًمخاطب متغیر سه دهه اخیر از شریعتی، شناخت از طومار بسته ای بوده است که طی این سی سال آرام آرام گشوده شد. آثار شریعتی، اندک اندک طی سال ها به چاپ رسیده اند - آخرین اش در همین ماه اخیر - و از همین رو هر بار که مخاطب آمده است مطمئن شود که؛ «این است و جز این نیست» با چاپ کتاب جدید غافلگیر شده و دستخوش تلنگری دیگر گشته است. مگر نه اینکه راز ماندگاری یک متفکر، همین قابلیت غافلگیر کردن است؟

اندیشه های شریعتی را، یکدست باشد یا پرتناقض، باید در ذیل زندگی اش شناخت. او از نادر متفکرانی است که زندگی اش درست شبیه اندیشه هایش است و برعکس. تعبیری که خود او درباره اقبال دارد در مورد خود او نیز صادق است؛ زندگی اش مرکب رسالتش بود.



یاد و خاطره اش تا همیشه پا برجا و روانش شاد !



تصویری از دیروز و امروز مقبره مظلومانه استاد در زینبیه( جای عجیبی بود برای دفن او : و تو ای زینب ، ای زبان علی در کام ... ) ! سالهاست آنجا امانت است ، خود وصیت کرده بود که او را در پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند ولی امروز قبر او در معرض تعریض خیابان در دمشق قرار دارد !


------------------------------------------------------------------


پی نوشت : با توجه به ایام برگزاری امتحانات خود فرصت نکردم تا از خود در رسای او بنویسم و دیدم در سومین دهه نبودنش جای یادش در محفل ما خالیست و خیلی حیف می شود در نتیجه چند پاره از مقالاتی که درباره ایشان امروز در دو روزنامه « هم میهن » و « شرق » منتشر شده بود آوردم و برای انتخاب آنها مجبور شدم اکثر آنها را بخوانم که زیاد وقت گرفت ،شاید اگر خود می نوشتم کمتر وقت می گرفت ! و اینها همه جدای از مصاحبه شخصیت ها و شاگردان استاد بود . اگر خواستید کاملش در سایت هر دو روزنامه هست !!! و خیلی حرفای تازه ای دارند !