خرده روایت های یک راوی: هانسل

راوی در یکی از پیاده روی روزانه اش برای خودش در حال روایت بود که به یک دوره گرد تنه زد. دوره گرد زمین افتاد و چند بسته از تخمه های فروشی اش روی زمین پخش شدند. راوی برای عذرخواهی از او کمی تخمه خرید. اما چون دهانش را برای روایت احتیاج داشت مجبور شد با دست هایش تخمه ها را بشکند. نتیجه ردی ممتد از تخمه و پوست تخمه در پشت سرش بود. ابتدا از اینکه ممکن است تعقیب شود، مخصوصا توسط دوره گرد، ترسید. اما هنگامی که برگشت و پشت سرش را دید و توانست روایتش را از اول دنبال کند، از کارش راضی بود.