X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/11/05
روایت های سلفمان: لیمو

یکی از آن یکشنبه ­هایی بود که شنبه­ اش تعطیل رسمی بوده است. ظهر شده بود و من هم که به آبگوشت­ های روزهای تعطیل مادرم عادت کرده بودم با ولع منتظر بودم کلاس درس تمام شود تا با جوجه ­کباب­ های همیشگی یکشنبه های سلفمان دلی از عزا درآورم.  با اشتهایی که می توانست تمام استخوان­ های جوجه کباب را یکجا بخورد، وارد سلف شدم. صف بی­ انتهای دانشجویان را شکافتم و رفتم طبقه­ ی دوم. سرم پایین بود و به تنها چیزی که فکر می کردم تکه­ های لطیف گوشت مرغ اشباع شده با لیموی تازه بود. اما وقتی سینی را جلو گرفتم تنها چیزی که به استقبالم آمد یک ملاقه آب قرمز رنگ با چند برآمدگی بی­ شکل بود. با وجود تعطیلی دیروز، سلف لطف کرده بود و ما را از قیمه و قیمه را از ما دریغ نکرده بود و برنامه را یک ­روز شیفت داده بود. راه برگشتی نبود، گشنه­ ام بود و سینی غذا با مایع آبکی­ اش روی دستم مانده بود. بنابراین از فرط استیصال به گدایی روی آوردم. یعنی  از قابلیتم در زمینه ی گدایی نمره از استادها در زندگی واقعی استفاده کردم و از مرد ملاقه بدست لیمو عمانی خواستم. دستم را با سینی جلو بردم و نگاهی ملتمسانه به مرد ملاقه­ ای انداختم و گفتم اگر دین ندارید، آزاده باشید! اما جوابم یک مشت سیب­ زمینی بود، که آنها را هم با یک جور بی­اعتنایی ریخت که انگار دارد برای مرغ ­های جوجه­ کباب یکشنبه ­ها، دانه می ریزد.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933