X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/09/04
خرده روایت های راوی: نقد

راوی پس از مدت­ها سوار تاکسی شد. زیرا می خواست سر وقت به سخنرانی یک منتقد بزرگ تازه از خارج برگشته برسد. اما چون نمی­ توانست روایت کند از کسالت خوابش برد. وقتی بیدار شد خودش را وسط ترافیک یافت. قبلا هیچ­ وقت به این جنبه زندگی مدرن برنخورده بود. پس اول موضع حق به جانب گرفت که اسب­ ها در قدیم سریع تر از ماشین­ های امروزی حرکت می­ کردند. ولی کم­ کم عادت کرد و کوتاه آمد و حتی توانست یک روایت خوب از ترافیک انجام دهد. اما دوباره حوصله­ اش سر رفت و غر زد که چرا شهرداری اتوبان­ های دوطبقه نمی­ سازد و مهندسان مکانیک ماشین­ه ای پرنده اختراع نمی کنند...

بالاخره پس از چند ساعت به آخر سخنرانی رسید و موفق شد تنها جمله­ی پایانی سخنران را بشنود: فراتر از هر چیز، اگر نقد می کنید لطف... (کنید علامت تعجب نگذارید)  اما کف و سوت حضار نگذاشتند این انتهای صحبت­ را بشنود. و راوی به سادگی یک نتیجه گرفت: ... لطف می کنید!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 123106