X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/07/23
کنگره سراسری پیری های پارک (کپک)

آخر تابستون بود و هوا هنوز گرم، ولی درخت های خسیس برگ هاشونو همچنان حفظ کرده بودن تا مایه دلخوشی رهگذارن باشن. بعد از ظهر بود که خسته، کوفته، تشنه، سرخورده و هزار و یک درد دیگه داشتم بر می گشتم خونه. برای فرار از سلطه مطلق آفتاب راهم رو کج کردم و طبق اصل حمار، که همیشه ی خدا از وسط چمن رد می شه، صاف از وسط پارک سر در آوردم.

اعتدال پاییزی به جای درخت ها به زمین حمله کرده بود. پارک شبیه میدان جنگ شده بود، با خاکریزهایی که بچه ها پشتشون سنگر می گرفتن. یکی بعد از کلی سال تصمیم گرفته بود زیر ساخت پارک رو درست کنه شاید هم روبنا شو. چون زورش فقط به سنگفرش ها، این مظلومان همیشه تاریخ، رسیده بود. ولی منظره پارک بدون سنگفرش تنها یک هشدار بود برای شگفتی های بیشتر، باید منتظر انقلاب می بودم!

درست وسط پارک کنار فواره جلبک گرفته، 15،20 تا پیرمرد، قد و نیم قد، کچل و موفرفری، سیاه سفید مثل فیلم های لاله زار، دور هم جمع شده بودن و حرف می زدن. منظره جالبی بود، نزدیک بود ناخودآگاه موبایلم رو در بیارم و جیره بلوتوث ماهم رو ببندم. رهگذرا پا شل می کردن و مثل وقتایی که شاهد یه تصادفن، ترافیک شده بود.

قضیه از این قرار بود که در حین زیر و رو سازی پارک ناچار به نیمکت ها آزادی مشروط داده بودن تا هر کجا می خوان برن. حتمن می دونید که آزادی هم مسریه، خلاصه پیرمردها اوضاع رو مناسب می بینن و چند تا نیمکت کنار هم می ذارن تا کنگره سراسری پیری های پارک (کپک) رو برپا کنن. یه نمونه کوچک و مامانی از جامعه مدنی مشارکتی برای اداره یک پارک. در آن واحد فقط یه نفر حرف می زد و بقیه با صبوری ناشی از پیری گوش می کردن، وسط حرف هم نمی پریدن. خلاصه رفتارشون دموکراتیک دموکراتیک بود.

ولی وقتی نزدیک شدم صداشون منو از توهم اورد بیرون، یکی از کچلاشون از لای لبای بی دندونش با صدایی که از ته چاه می اومد می گفت –موندم بقیه با اون گوشای بیرون زده و چشای خیره اشون اصلا چیزی می شنیدن؟-  "جوون که بودیم از این قرطی بازیا نبود، پارک نداشتیم که. یه زمین زمین خاکی بود با دو تا گل کوچیک. سه تام درخت کنارش در اومده ..." سرفه امانش نداد وگرنه لابد می گفت 4تا موش و 5 تا دختر همسایه هم بودن!

توهم خودم بود که به مخم نرسید که اونا از زندگی مدرن همون قدر می فهمن که بچه های کوچولوی پشت خاکریزها از جنگ می فهمن. پس سرخورده تر از قبل سرمو پایین تر انداختم تا فقط جلو پای خودمو ببینم و بس.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933