X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/07/05
فی حالت طفولیت (پا در کفش شهاب الدین)

هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سمعِ عاریت دهد که طَرفی از اندوه خویش با او بگویم , مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟

به حکم صِغَرِ سن و خودکامگی ِ کامی که هنوز عطرِ شیر آن شیر زن را می دهد, مجازم تاسخنی در اقتضای سنم برانم. لیک مگر نه آنکه موانست ِ شباب با رویا را در آسمانها بسته اند؟

اینک ای برادران حقیقت, دانم که درکش بر شما بسی صعب افتد, لیک به فریاد برآمدم که : این بند از پای من برآرید. دانی که چه بود پاسخم؟ شخصی از راه برآمد و گفت برو که تو در فهم نیستی.

دیم فرزانه ای بود که ندا داد: آرزو هایت در وهم نیز نیاید, رهرو مباش که این مسیر ترکستان است.

سیم مرا به گوشه ای خواند و او پیری صادق بود : جوان من نیز این آرزوی بکردم , لیک بینی که چگونه خوارم کردند؟

دانم که مرا در پیش راه های دراز است و منزل های سهمناک ومخوف که از آن ایمن نتوان بودن, اما دریغ از زبان آمرزیده ای که بهر تفنن مرهمی شود بر ریش دلم.

شیخی را در گذر افتاد , بر او عرضه داشتم:" کس باشد که از بند هر چه دارد برخیزد؟

شیخ گفت: کس ،آن کس بود.

گفتم چون هیچ ندارد, زندگانی به کدام اسباب کند؟

شیخ گفت: آن کس که این اندیشد , هیچ ندهد, اما آن کس که همه بدهد , این نیندیشد. عالم توکل خوش عالمی ست و ذوق آن به هر کس نرسد.

این گفت و برفت.

دانش جویی بودم که هوس شغل موسی نبی هوشم را ببرد, لیک دانم که دامِ جامعه و عزیزان عاقبت غرقه ام سازد, ولی مرا علم افتاده است که ذوق آن به هر کس نرسد. شیخ ما که لِلهِ دَرُهُم نیکو نفسی داشت. من نیز همان کنم.

***

این نوشته که متعلق به قرن چهارم خورشیدی است در لوحی مندرس که گویا محفل نامی ست , در کنار جسد شخصی به نام  مهدی یافت شد.

نکته جالب اینجاست که جسد هنوز جوان مانده است!!!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933