X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/05/30
خرده روایت های راوی: مراقبت
راوی آدم سر به زیری بود. به همین خاطر هر وقت سرش را بلند می کرد منتظر اتفاق نا منتظره ای بود. یکبار که سرش را بلند کرد روی دیواری که روزانه از کنارش رد می شد علامت عجیبی دید. یک چشم از وسط مثلثی به او زل زده بود. علامت آشنایی بود، عجیب این بود که چرا شهرداری مراقب این مراقبت نبوده. راوی پس از لحظه ای تفکر درباره ی ارتباط چشم با برادر بزرگ، سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933