X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/05/06
استخوان خوک و حکایت عشقی(۲)

این اواخر آلبر خیلی حالش خراب بود. همه چیز را قاطی کرده بود .در ساعت هواخوری وقتی باهم  راه می رفتیم ُ سعی می کرد گذشته را بیاد آورد . گویی رسالتی داشت در این یاد آوری ها  و چه چیز مفت تر و در دسترس تر از گوش و هوش من ؟ یکبار در باره داستانی با من صحبت کرد که خود نوشته بود و لی از آن فقط انتهایش را به خاطر داشت. فقط به یاد داشت که دستانش را سوال گونه به پایان برده است. و این سوالی بود که جوابش شاید مرا ازین زندان رها می کرد و شاید بیشتر در بندم می کشید!

کلاماندس که هنوز اسیر احساس گناهش در کوتاهی از نجات دادن دختری است که خودش را از پل پرت کرد، با خود می اندیشد اگر آن لحظه تکرار می شد می توانست به گونه ای دیگر عمل کند یا نه ؟ او در رویای تکرار این فرصت است.فرصتی برای خوبی اش یا دستگم حفظ توهم اینکه خوب است.((آه دختر جوان ، بازهم خودت را در آب بیفکن تا من یکبار دیگر فرصت کنم هردو مان را نجات دهم!)) اما خوشحال است که مجبور نیست دوباره دست به این انتخاب دشوار بزند.((ووی...! آب چه سرد است! ولی خیالمان آسوده باشد! حالا خیلی دیگر دیر شده است. همیشه خیلی دیر است ، خوشبختانه!))

وقتی با خودم فکر می کنم، آری خوشبختانه همیشه خیلی دیر است! قبل از گرفتاری در این زندان تنگ و جانکاه ، هنگام گذر از خیابان های شلوغ شهر ، از خود می پرسیدم این همه هیاهو ، این همه اضطراب ، این همه شتاب از سر چیست؟ می گویند آدم های شهر نشین نمی توانند دمی را در روستایی کوچک بگذرانند. آری این چنین است. لحظه ای جدا بودن از این هیاهوی پوچ انسان را به خود باز می گرداند. و آنگاه از خود خواهی پرسید ،برای چه باید زیست ؟ این همه شتاب از چه روی بود؟ چه هستیم ، چرا هستیم و چرا باید باشیم؟ آری بدور از هیاهوی شهر دیگر هیچ چیز نمی تواند ما را از اندیشیدن به خود باز دارد. و آنگاه خواهیم فهمید که چه پوچ شتابان به دنبال این استخوان خوک هستیم!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933