X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/04/11
استخوان خوک و حکایت عشقی (۱)

نوشتن دیگر برایم سخت شده . کاش فقط این بود ... نفس کشیدن هم اینجا برایم غیر قابل تحمل شده است. حالا می فهمم . الان درست در نقطه ای قرار دارم که با اطمینان فریاد می کشم که می فهمم. من زندگی را می فهمم. و زندگی را در یک سوال ، فقط یک سوال ، می توان یافت ، درک کرد ، و ... بعد اگر جوابی داشته باشی ، آن وقت زندگی را می توان زیست!
نوشتن وقتی برایم مثل کوه کندن شد - سخت و بیهوده- که فهمیدم هر چیز دیگر غیر از نوشتن این سوال کاری عبث و چه می دانم ؟ دور ریختن وقت است. اینها به این سادگی که این متن را می خوانید بدست نیامده. تمام وقتم در این زندان تنهایی به این فکر گذشت. تمام آن ثانیه ها که شصتا شصتا با هم جمع شدند و دقایق را ساختند و بعد ساعت ها را نواختند و بعد بی آنکه خورشیدی که خیلی وقت پیش غروب کرده بود ، دویاره غروب کند ، خطی دیگر بر دیوار کشیده شد تا اینکه من آن سوال را یافتم. آن سوال صحیح را. سوالی که همه چیز را ساده کرد. تمام فلسفه را در خود جمع کرد و بعد برایم نشان داد که همه آنها پوچ و بیهوده اند. سوال ساده ای که تمام معانی را از معنی ساقط کرد.
چرا همه ما خواهیم مرد؟

وقتی این ها را روی کاغذ سیگار نوشتم و از سوراخ کوچک ارتباطم با آلبر ، به دستش رساندم ، می توانستم صدای خنده هایش را از پشت این دیوار های سنگی بشنوم.

...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933