X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1387/01/02
خرده روایت های راوی: کارگر
راوی غافلگیر شد، در نزدیکی خانه ای در حال ساخت توسط کارگری بی سواد مورد خطاب قرار گرفت. نتوانست همنوع دوستی خود را کنترل کند و به دام افتاد. کارگر از او خواسته بود تا در بلند کردن سطلی پر از ملات به او کمک کند. راوی که غافلگیر شده بود تنها فرصت کرد از روی لباس کار سفید کارگر از تمیزی کار مطمئن شود. اما غافل از اینکه چیزی بدتر از کثیفی در انتظارش است. وقتی راوی خم شد تا سر سطل را بگیرد خودنویس گرانبهایش داخل ملات افتاد و لای دیوار رفت. راوی تصمیم گرفت که دیگر کارگران را همنوع خود حساب نکند و به هیچ وجه به کار یدی تن در ندهد. کارگر هم که گمان می کرد تقدیر راوی را برای کمک به او فرستاده، نه تشکر کرد و نه عذر خواهی و به کارگریش ادامه داد.

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933