X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1386/12/11
خرده روایت های راوی: خواب

از آنجا که روایت های راوی خوب بودند راوی تصمیم گرفت آنها را با یک خودنویس خوب بنویسد. پس پالتو اش را پوشید و به سمت لوکس ترین پاساژ نزدیک خانه اش راه افتاد. بعد از گذشتن از پارک با خیالی آسوده از خیابان رد شد تا به پاساژ برسد. داخل پیاده رو نرسیده به پاساژ مردی روی زمین نشسته بود و فلوت می نواخت. سر فلوت میکروفن کوچکی گذاشته و آن را به یک آمپلی فایر کوچک وصل کرده بود. راوی از شنیدن موسیقی لذت برد و داخل کلاه کنار نوازنده اسکناسی نو قرار داد و خواست تا با شادمانی به راه خود ادامه دهد که متوجه شد نوازنده خواب است. عجیب تر این بود که صدای موسیقی قطع نشد. راوی که احساس می کرد سرش کلاه رفته سعی می کند پول خود را پس بگیرد. به اطراف نگاه می کند تا کسی متوجه این کار او نباشد که دختر بچه ای دوان دوان می آید و پولی داخل جعبه قرار می دهد. دخترک متوجه خواب بودن نوازنده می شود و لحظه ای می ایستد. بعد به دو پیش مادرش برمی گردد تا با خوشحالی خبر دهد نوازنده خواب است. مادرش با خونسردی جواب می دهد امروزه کدام هنرمندی را دیده که خواب نباشد؟ دختر که چیزی جز خواب از حرف های مادرش نفهمیده خمیازه ای می کشد و به سمت اولین مغازه اسباب بازی فروشی می دود. راوی که شاهد تمام ماجرا بود، شانه بالا می اندازد و داخل پاساژ می شود. هنگام خریدن خودنویس گران قیمتی به روزی فکر می کند که خود نویس ها خود بنویسند تا راوی ها بخوابند.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122933