X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1386/12/08
آری این چنین است برادر....
خاطره ها ناگهان به یاد می آیند. و بعد تویی تنها در میان آنچه گفته ای ، شنیده ای و کرده ای. گاهی از شرم گرم می شوی و گاهی از غرور شاداب و گاه خنده ای باریک لب هایت را نازک می کند. ایام هفته شهدای دبیرستان نزدیک است. هفته ای که برای تک تک دانش آموز های مدرسه ما خاطره ای دارد. و برای من خاطره ای پر غرور!
هنوز یادم هست سال اول مدرسه ، در گروه شهدای مدرسه عضو شدم.سربه هوا بودم زیاد دل به کار نمی دادم. احساس می کردم که خیلی هنرمند هستم برای همین در گروه ساخت نمایش گاه فعال شدم. آخرش هم قرارا شد با یونولیت یک خاکریز به سازم .گفتم که کم حوصله بودم ، آخرش هم کس دیگری خاک ریز را ساخت. البته آخر کار خوب مزدم را دادند. روی کاغذ ارزش یابی فعالیت های فوق برنامه نوشته شده بود، کارایی منفی چهار!بعدش هم مرا فرستادند که بروم و آرشیو شهدای مدرسه را سر و سامانی بدهم. آرشیو در زیر زمین مدرسه بود. بوی نم خفت می کرد و خاکی که روی عکس ها و دیگر وسایل بود ، نفس کشیدن را سخت می کرد. ولی کار جالبی بود. کلی عکس و پرچم دیدم. نشریات هفته شهدا های گذشته . حتی برای سال های اول هفته شهدا! و عکس هایی از جنازه های آدمی هایی که در جنگ مرده بودند. عکس جسد های بی سر و بدن های سوخته! و البته عکس صورت پر تاول شیمیایی ها! خلاصه سال اول برای من شد خاک خوردن در میان آرشیو شهدا و آخر کار هم کارایی منفی چهار گیرم آمد.
اما سال دوم این طوری نبود. از بعد از اردوی جهادی کرمان (سال اول) یک حالت معنوی خاصی پیدا کردم گرچه همه چیز در تابستان تمام شد ولی دوران فوق العاده ای بود. ثمره اش در سال دوم گوشه گیری شد و غصه اینکه چرا آن ایام دیگر تکرار نشد. سال دوم عضو گروه شهدا نبودم ولی جزو مقاله نویس ها بودم. از تابستان پرونده چند شهید دستم بود . می خواندم ، زیاد در مصاحبه ها چیز جالبی برایم وجود نداشت. اما وصیت نامه ها و نامه ها پر از حرف هایی بودند که کسی برایم نزده بود. از شوخ طبعی ناصر شفیعی تا سطح علمی بالای شهید فیض. وقتی در اتاق ایام الله پرونده ها را می خواندی حال هوای خاصی پیدا می کردی . صدای برخورد توپ به پنجره اتاق آدم را یاد کربلای پنج می انداخت. می رفتی تو رویا ! انگار اتاق رفته بود زیر آتش توپخانه. یادش به خیر آقا افشار از خاطرات جنگش می گفت . از آن دفعه ای که سه چهارتا خمپاره اطرافش ترکیده بود و او مست زیبایی لحظه انفجار آنها از جایش تکان نمی خورد.
سرتان را درد نیاورم ، مقاله ای سال دوم را نوشتم و سعی کردم تصویر واقعی شهدا را نشان دهم ، ولی سال سوم و چهارم دیگر مرا برای نوشتن مقاله دعوت نکردند. خیلی ناراحت شدم . اما پیش دانشگاهی علیرضا مقاله روز اول هفته شهدا را نوشت. الحق که عالی نوشته بود. مخصوصا آن جمله اش که نوشته بود آنقدر بزرگ شدیم که بزرگی یادمان رفت! یاد آن دیالگ هاش افتادم که قرار بود روز آخر هفته شدای سال سوم پخش شود ، اما نشد. آنجا که سرشار از تیکه کنایه بود به مقاله های و نوشته های آن روز های هفته شهدا. به اینکه از شهید آدم هایی دست نیافتنی ساختیم . و او را وسیله ای برای سرکوب و تحقیر نسل جدید قرار دادیم! یادش بخیر...

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122945