X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1386/09/18
خرده روایت های راوی: ابوالهول
راوی از مسیر همیشگی اش می رفت و مثل همیشه عجله داشت که ناگهان متوجه شد چیزی برخلاف همیشه راهش را سد کرده و مانند ابوالهولی از آسمان بر سر راهش نازل شده است. نردبان دو پایه ی زردی تمام عرض پیاده رو را مسدود کرده بود. راوی چاره ای نداشت یا باید از زیر نردبان می گذشت یا از خیابان.
راوی خرافاتی نبود ولی نمی توانست از زیر نردبان رد شود، ممکن بود نردبان ناگهان باز شود و روی سرش بیافتد. خیابان از آن هم بدتر بود. بخاطر سرازیری، ماشین ها، خلاص شده از بند می غریدند و منتظر عابری بودند تا شکارش کنند. راوی می دانست ابولهول به جواب اشتباه رحم نمی کند پس منتظر ماند ببیند جواب بقیه چیست.

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122945