X
تبلیغات
رایتل
محفل
خدایا عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار!
1386/08/11
به گزارش هواشناسی...
پس به نظر شما واقعیت گریزی در قصه معاصر امری محتوم است؟ آیا این را یک حکم نمی دانید؟
آب خنک می پاشد روی پوست و حدقه چشمانم تر می شود. صدا ها کمتر شده و مردی که مسئول تحویل پرچم های سه رنگ است رفته است ، و احمد را مقابل رنگ های پلاستیکی تنها گذاشته است . یک ربع دیگر مانده تا مرد بیاید و بروند دنبال تابوت 212 . سرخ ، سبز ، چیزی میان دو رنگ گم شده است . سپیدی مطلق که تاریخ مهرش را بارها و بارها عوض کرده است . احمد فکر می کند آن سپیدی همان فاصله بین شوک قلبی و خط صاف دستگاه الکترونیکی بیمارستان صحرایی است . چیزی بین جنگ و صلح ، بودن یا نبودن و این سفید است . می شود رفت داخل ایوان آن را دید . وقفه ای بین دورنگ ملی . چیزی که باید از خلط سبز و قرمز جلوگیری کند . فاصله میان زمین و آسمان . استادیوم صدهزار نفری و جوانانی که سپیدی را می بوسند و آن را جیغ می کشند. ولش کن ...
...گورستان و صدها قبر که نمی توانند سیاهی کلمات من را پنهان کنند. قصه چنین تمام می شود .((مطمئن باشید !)) بخوان. می خوانم:
یک داستان سیاه به اندازه ای که یک زندگی معمولی می تواند باشد. بهم ریخته به اندازه افکار تمام آدم ها . این تمام سهم من از خواندن یک کتاب بود آن هم کتاب "مهدی یزدانی خرم".
گورستان . ساکت . کمرو . ایستاده و نگاهم می کند. .......پهنه ای خالی و همهمه ای از صدا های بی لب. مردگان خوابیده اند و هیچ خوابی نمی بینند، باران آرام آرام می بارد روی سپیدی مطلق پایین ، روی من ، تن سوخته ام ، سیاه شده ام ، انالله و اناالیه راجعون !
داستان یک زندگی ! شاید به خواندنش نیرزد!
به گزارش هواشناسی فردا این خورشید لعنتی...


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 123033